مردي بود و خانواده ي كوچكي داشت.بعد از دوسال قصد كرد كه فرزندي داشته باشد تا شيريني زندگي اش شود .

او از خدا خواست تا به او فرزندي بدهد.

ماه ها دعا ميكرد و هر صبح كه بيدار ميشد منتظر خبري جديد از طرف همسر بود.

او اميد داشت كه خداوند روزي به او فرزندي عطا خواهد كرد.

زن وقتي خبردار شد،تصميم گرفت همسرش را سرگرم به كاري كند كه از ناراحتي بچه بيرون بيايد................................


مرد در محل كار مشغول كار بود كه صداي چند نفر از كارمندان را شنيد كه با هم پچ پچ ميكردند.

-خبر خوبي دارم.

-چه خبري داري؟

-فرزندم امروز به دنيا امد.

-شيرينيش كو؟

-پس بالاخره پدر شدي.

-بله،و ميخواهم بهترين پدر باشم.

-از طرف ما به خانواده ات تبريك بگو

-حتما

مرد احساس اندوه كرد.با وجود اينكه غرورش اجازه گريه كردن نميداد،بغز گلويش را به سختي ميفشارد.

بعد از رفتن كارمندان،به آرامي روي صندلي نشست،تنها بود،دستانش را محكم  روي ميز كوبيد و  گفت من ميخواهم بهترين پدر دنيا باشم....................................................
نزديك 2سال گذشت تا اينكه مرد پدر شد ،او و همسرش صاحب يك دختر زيبا شدند،ولي متاسفانه مرد بدليل مشغوليت هاي كاري فرست كمي را در كنار خانواده اش ميگذراند،سالها گذشت و مرد از زندگي كه داشت خوشحال بود،تا اينكه روزي  به سردرد شديدي مبتلا شد،ساعت 11شب بود كه از بيماستان به خانه مرد تلفن كردند و به همسرش گفتند كه نياز به مراقب دارد. همسرش نيز به بيمارستان ميرود.و................
همسرش نيز به بيمارستان ميرود.
رنگ پزشك زرد مشود و مي گويد همسر شما مبتلا به تومور مغزي(سرطان)است كه من تابحال همچين توموري را نديده بودم اين تومور به قدري رشد كرده است كه كاري از دست كسي برنميايد ما فقط مي توانيم با عمل، ايشان را چند ماهي بيشتر زنده نگه داريم .

همسرش غصه دار بود،دختر ماه ها  در خانه تنها بود،تا اينكه مدارس شروع شد و دختر به كلاس پنجم ميرفت،دانش اموزان دليل گريه هاي تنهايي او را نميدانستند و بر روي ناداني در مورد پدران خود صحبت ميكردند....................ولي زير تمام اين ماجرا دختري بود كه از بيماري پدر دختر خبردار بود و به او حسوديش ميشد، براي همين تا ميتوانست پدرم، پدرم ميكرد.گاهي با صداي پدرم،پدرم هاي آن دختر حسود،اشك هاي دختر جاري ميشد...........

دختر پاي تخته بود كه معلم از او پرسيد.......................

دختر پاي تخته بود كه معلم از او پرسيد حال پدرت بهتر شد؟دختر نگاهي غمگين انداخت،دانش اموزان با تعجب نگاه ميكردند،سرش را پايين انداخت و در دلش گفت:خدايا ببخشيد كه چنين دروغي را ميگويم و همان طور كه سرش  را پايين بود گفت پدرم خوب شده است.

مدرسه اش كه تمام شد و به خانه برگشت مادر به او گفت فردا كه تولدت است به ديدار پدرت ميرويم.

روز تولدش شد به ديدار پدرش رفت،سر پدرش را تراشيده بودند،پدر از جايش بلند شد دختر را در اغوش گرفت و بوسيد گفت :دلم برايت خيلي تنگ شده بود)ولي وقتي كه صورت دخترش را ديد كه پر از اشك شده گفت:دخترم ،از اينجا برو.

دختر اشك مي ريخت و با خود ميگفت :چرا پدر من؟چرا او بايد بيمار شود؟

گلويش از بغز تركيد و بلند گريه ميكرد،روز تولدش بود!هر كسي او را در اغوش ميگرفت اغوشش را پس ميزد.
مدتي گذشت،مرد به خانه برگشت اين اولين باري بود كه8 گريه ميكرد،غرورش را ميشكست،جلوي دخترش،جلوي همسرش؛ از همان موقع تشنج ميكرد و خيلي فراموشكار شده بود و به سختي سخن ميگفت.

دختر گفت :پدرم چيزهايي كه ميگويي بنويس .

ولي نوشته هايش هم نا مفهوم بود.

معلوم شد كه مرد چند ماه ديگر از دنيا خواهد رفت.مرد هر روز در پارك قدم ميزد و دختر او را همراهي ميكرد.

تابستان فرا رسيد،و ان ها تمام تابستان را در خانه گذراندند ،تا اينكه وضع مرد بدتر شد،دختر تصميم گرفت كه براي اخرين بار پدرش را در اغوش بگيرد سپس بدون هيچ هماهنگي پدرش را در اغوش گرفت.

دختر به مدرسه ميرود و روز هاي اخر مهر به ديدارش پدرش ميرود ؛دختر ميدانست كه اين اخرين نفس هاي پدرش است دست او را ميگيرد و آرام ،آرام خاطره هايش را مرور ميكند و بدون اختيار اشك ميريزد ميخواهد جلوي خودش را بگيرد ولي نمي تواند،ناگهانپدر دست دخترش را مي فشارد و سعي ميكند چشمانش را باز كند تا دخترش را ببيند،دختر لبخند معنا داري مياندازد و توي گوشش ميگويد:پدرم ،من امدم ،امدم تا جوابت را بدهم من تورا دوست دارم،از خدا خواستم دوباره از جايت بلند شوي  من هنوز هم اميد دارم.

دو شب بعد ساعت شب گفتند كه حال مرد خوب نيست.

دختر وقتي از مدرسه برگشت و وقتي با لباساي سياه رودررو شد خيلي ناراحت شد.

و بالاخره

صبح جمعه ان ها براي خاكسپاري آماده ميشن و بعد از نماز به محل خاكسپاري ميرن همه اونجا بودن كسايي كه شايد حتي يه دفعه هم اون ها را نديده بود.و بالاخره مرد ها رفتن جلو و سر و ته تابوت را گرفتن؛راه طولاني را پياده طي كردن تا اينكه به مقصد رسيدن،خاله ي دختر دستش را گرفته بود تا مبادا پدرش را در اون وضع ببينه ولي دختر خيلي اصرار ميكنه تا واسه آخرين بار  پدرشو ببينه اون خم ميشه تا از پايين اونو ببينه ،خوشبختانه صورت پدرشو ميبينه ولي اشك هايش محلت نميدن و همينطور از گونه هاش جاري ميشن چند لحظه بعد اون ها صحنه را ترك ميكنن .فرداي اون روز دختر براي همكلاسي هايش شكلات ميبره و دانش آموز ها  متوجه نميشن كه چه اطفاقي افتاده ولي يكنفر خوب ميفهمه ،و اونم همان دختر حسودي بوده كه از آن دختر خوشش نميومده.

دختر حسود شروع ميكنه درمورد پدرش حرف زدن و پدرم ،پدرم كردن ؛دختر اوايل خيلي ناراحت ميشه ولي بعدش ديگه به حرف هاي دختر حسود اهميت نميده.......
دختر حسود شروع ميكنه درمورد پدرش حرف زدن و پدرم ،پدرم كردن ؛دختر اوايل خيلي ناراحت ميشه ولي بعدش ديگه به حرف هاي دختر حسود اهميت نميده،تابستان از راه ميرسه،دختر 1سال بزرگتر ميشه و تصميم ميگره خاطرات بدش روي برگه بنويسه و آن ها را توي جعبه اي بگذارد و به زير زمين ببره؛اون اين كارا ميكنه وقتي از زير زمين بيرون مي آمده كيف پدرش را ميبينه آن را باز ميكنه از بين وسايلش رفتر پدرشو برميداره ؛دفتر را ورق ميزنه و از لايه دفتر يك برگه بيرون مياره كه نوشته برگه اين بوده:


اقاي حسيني(پسر 12 ساله)      سه شنبه                       6 تا 8عصر                                    1390/5/2

اقاي طاهري                           سه شنبه                        9تا10شب                                      1390/5/2

اقاي منصوري                              چهار شنبه                      2تا3ظهر                                1390/5/3       

اقاي اعتماد                            چهارشنبه                        4تا5عصر                                        1390/5/3

اقاي   زارع                             چهارشنبه                        6تا7عصر                                  1390/5/3      

اقاي حسيني(پسر 12 ساله)    پنج شنبه                    6 تا 8عصر                                    1390/5/4

اقاي طاهري                         پنج شنبه                        9تا10شب                                      1390/5/4

   لبخندي زد و گفت:پدري كه وقت خود را به درمان بيماران گذرانده بود و تا آخرين لحظه ها اميدش را از دست نداده بود،من پدر خوبي داشته ام.حيف كه نيست تا بگويم كه با تمام وجود دوستش دارم.

- مجبور بود سخت تر باشد،او يتيم شده بود،تنها تر،خسته تر،شكسته تر-        

با خودش عهد بست كه تا وقتي چشمانش به دنياست با شوق و شادي تمام زندگي كند.   

عکسهای بسیار زیبا از طبیعت سراسر دنیا، www.pixnaz.info

فصل دوم

2سال از مرگ پدر گذشته بود و دختر همانطور که به خود قول داده بود زندگی را با شوق و شادی می گذراند.

امسال به مدرسه جدیدی میرفت که کسی در آنجا او را نمی شناخت و از طرفی خوشحال بود که کسی از مرگ پدر او خبر ندارد و از طرفی دیگر غمگین که هیچ فردی را نمی شناست و توانایی دوست شدن با کسی را نداشت.

چند ماه بعد از دختری که در گروه بزرگی از بچه ها بود خوشش آمد و سعی کرد اعتماد او را جلب کند زیرا احساس میکرد با آن دختر شاد است.

ولی خوب میدانست که نمیتواند در آن گروه  بزرگ جای بگیرد.

پس او دختر را بدون اینکه بویی ببرد دنبال میکرد و گاهی از طبقات بالایی مدرسه او را در گروهش یافت میکرد و نگاهش میکرد.

احساس میکرد که آن دختر نیز به او علاقه مند است ولی هر بار که در مقابل هم قرار میگرفتند چیزی باعث جدایی آنان میشد.

از این رو دختر اعتماد به نفس خود را از دست داده بود و به شدت افسرده شده بود.